عشق اتفاق نیست…

اما او باز هم خدایی می کند باز هم دلش برایِ خنده هایِ ما تنگ می شود

عشق؛ اتفاق نیست
که با آمدن و رفتن ها
از چشم بی افتد
عشق؛ تویی !
وجودت که عشق باشد
می بخشی تمامِ مهربانیت را
حالا اینکه بی حرمتی می کنند
با نامِ عشق
حالا اینکه تفاوتِ آغوش و بوسه هایِ عاشقانه
را نمی فهمند
حالا اینکه تو عاشق بوده ای و عاشقی کرده ای
و ندیدند
عشق؛ باز هم همان عشق است
مثلِ خدا
که ما بی مهر می شویم
ما فراموشش می کنیم
ما نمی بینیم دستانِ نوازشگرش را
اما او باز هم خدایی می کند
باز هم دلش برایِ خنده هایِ ما
تنگ می شود

عادل دانتيسم

انسانی که با سکوت نزیسته است….

آن کس که در ظلمت نزیسته چگونه به تنهایی‌ام ایمان می آورد ؟ شیرکو بیکس

انسانی که با سکوت نزیسته است
چگونه خواهد توانست
عشق مرا حس کند
کسی که با چشمانش باد را نبیند
چگونه می تواند
کوچم را درک کند
آن کس که به صدای سنگ گوش نسپرده
چگونه می تواند
صدایم را بشنود
و آن کس که در ظلمت نزیسته
چگونه به تنهایی‌ام ایمان می آورد ؟
شیرکو بیکس

داشتم از این شهر می رفتم…

کشتی ای که رفت و غرق شد البته این فقط می تواند یک قصه باشد

داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی
 رسول یونان

عشق راهی‌ست برای بازگشت به خانه…

من همان سربازم که در وسط میدان جنگ محبوبش را فراموش نکرده است

عشق
راهی‌ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از …

من فکر می‌کنم
فقط عشق می‌تواند
پایان رنج‌ها باشد
به همین خاطر
همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ
محبوبش را فراموش نکرده است.

رسول یونان

گرمی دل‌های به‌هم پیوسته است ….

گرمی دل‌های به‌هم پیوسته است

زندگی
گرمی دل‌های به‌هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد
همه درها بسته است!

فریدون مشیری