یک روز غروب_ عاشقانه

ادم

یک روز غروب
سه نفر در سایه
روی ِ نیمکت پارکی نشسته بودند
یکی کـور
یکی کَـر
یکی لال
کور با چشم ِ کَر می دید
کَر با گوش ِ لال می شنید
و لال با اشاره می فهمید
همدلی آخرین حکایت ِ آدمی ا ست
هر سه با هم
گُلی را بو می کردند