یک روز غروب_ عاشقانه

ادم

یک روز غروب
سه نفر در سایه
روی ِ نیمکت پارکی نشسته بودند
یکی کـور
یکی کَـر
یکی لال
کور با چشم ِ کَر می دید
کَر با گوش ِ لال می شنید
و لال با اشاره می فهمید
همدلی آخرین حکایت ِ آدمی ا ست
هر سه با هم
گُلی را بو می کردند

گل ها چه مهربانند_عاشقانه

گل

گل ها چه مهربانند،
بی دریغ شکوفه می دهند،
بی دریغ عطر می پراکنند،
گلبرک هایشان را تقدیم نسیم می کنند،
و عاشقانه پر پر می شوند،
و ما،
چه آسان می گذریم ،
از کنار یک گل.