گرم است…

گرم است

گرم است

بازارِ پوشاکِ زمستانی

در شهر گویی قحطِ آغوش است

برف می بارد برف می بارد…

برف می بارد برف می بارد

برف می بارد
برف می بارد
آرام ، آرام
و زمین را سفید پوش می کند
و من خالی از گذشته و آینده
در سوز زمستان
و در صحنه سفید ابدی
در تلالو نور
خود را گم می کنم
برف می بارد
برف می بارد
و جسم پر از رنگ مرا
سفید می کند
آرام ، آرام

هوا سرد است …

هوا سرد است ...

هوا سرد است …
نبودنت بی امان می بارد
و من
در سخت ترین زمستان عمرم
گیر کرده ام ….

‏سیدحسین دریانی

در با تو بودن عذابي را ديده ام…

كه همچون گلي بهاري در دشتهايي يخ زده از سرماي استخوان سوز زمستان تو،

در با تو بودن عذابي را ديده ام
كه براي هر لحظه از تنهايي هايم
لذت وصف نشدني دارم…
شايد براي ديوانگي ام بخندند
كه همچون گلي بهاري در دشتهايي يخ زده از سرماي استخوان سوز زمستان تو،

با نسيم بهاري تنهايي جان تازه گرفته…

چه خوب شد كه از زندان تو رهايم

هی من ببافم…

زمستان

هی من ببافم… هی تو بشكاف
هی من خیال ببافم وُ هی تو همۀ این خیال های خوش را بشكاف
اصلاً حواس ت هست به زمستانِ سختِ پیشِ رو؟
چگونه یخ نكنم؟
بی خیال…
بی رؤیا…
بی تو….