فاصله ی درد تا مسکن و تسکین تا حمله یِ بعدی…

عاشقانه

عاشق که باشی‌ ، قلبت همیشه بازیچه ی تزلزلِ زجر آورِ آدم‌ها در بودنشان است
حضور‌هایی‌ آنچنان زودگذر
مثلِ فاصله ی درد تا مسکن و تسکین تا حمله یِ بعدی
همیشه در حیرتم ، از آلودگی‌ِ قلب‌های مهربان , به استمرار در انعطاف

نیکی‌ فیروزکوهی

سر بگذار بر دردِ بازوانِ من…

نیکی‌ فیروزکوهی

سر بگذار بر دردِ بازوانِ من
دستِ نگاهم را بگیر
مرا دچارِ حادثه‌ای کن که با عشق نسبت دارد
من … عجیب از روزگار رنجیده ام

نیکی‌ فیروزکوهی

یکی‌ از این مهتاب شب‌هایِ آرام آرام میروم…

نیکی‌ فیروزکوهی

وقتِ رفتن است
یکی‌ از این مهتاب شب‌هایِ آرام
آرام میروم
میگذارم
زمان پر شود از هیاهویِ کر کننده ی تنهایی‌ِ به جا مانده از هجرتِ زنی
که تمامِ سرمایه‌اش چشم‌هایی‌ بود در انتظارِ تبلورِ واژگانی نو
من … هوسِ مژگانِ سیاهِ تو را در هوایِ بدیهه سازیِ دیگری ترک می‌‌کنم
من … حضور شتاب زده تو را ترک می‌کنم
من … تو را … لیلی … مثلِ یک مجنون ترک می‌کنم
میروم
و تو … فی‌البداهه به زندگی‌ ادامه میدهی‌
تقصیرِ کسی‌ نیست
ما ، در کنار هم بودن را ، نیاموخته ایم
ما ، عشق را ، آنگونه که باید ، نیاموخته ایم
تقصیرِ تو هم نیست
من دوست دارم با کفش‌هایم بخوابم
من همیشه در فکرِ فرارم
من … همیشه در فکرِ فرارم

نیکی‌ فیروزکوهی

و کاش هرگز ندانی هوا چه بارانی است…

نیکی‌ فیروزکوهی

و کاش هرگز ندانی
هوا چه بارانی است
نفس چه سنگین
و کوچه‌ها چه بی‌ حادثه اند
و خانه زندانی
که پشتِ زنگار پنجره اش
انتظار ماسیده
و کاش ندانی
تمام این سال ها
مرگبارترین فصل‌ها پاییز بوده است
که بعد از تو
رو به جاده ی شمال که میروم
نه عطرِ دریا سرشار ترم می‌‌کند
نه بوییدن ساقه‌های برنج عاشق ترم
نه اندوهِ پر ابهتِ سبزِ جنگل ، شاعر ترم
و کاش هرگز ندانی
مشقتِ شب‌های بی‌ تو را مانوس شدن
مرگی ‌ست هزار باره
محو شدنی غم انگیز
آرام آرام
بی‌ امان
و هزار باره

نیکی‌ فیروزکوهی

یکبار پشت تردید‌های یک مرد چشم بگذار…

نیکی‌ فیروزکوهی

یکبار پشت تردید‌های یک مرد چشم بگذار
خواهی‌ دید
چقدر اشک را در این بازی قایم کرده است

نیکی‌ فیروزکوهی