زمزمه _مولانا

مولانا

آنکه بی باده کند

جان مرا مست

کجاست ؟

مولانا

و عشق اگر پرنده‌ای بود…

آه‌ حتی اگر خانه هامان به هم نزدیک بود اگر دست هامان به هم می‌‌رسید اگر آغوشِ تو قفسی بود اگر من پرنده‌ای ...

و عشق اگر پرنده‌ای بود
که پرّ می‌‌کشید
به آسمانِ شهرِ تو می‌‌رسید
اگر دستت را دراز می‌‌کردی
و در آغوشت
عشق را آغاز می‌‌کردی
آه‌ حتی اگر خانه هامان به هم نزدیک بود
اگر دست هامان به هم می‌‌رسید
اگر آغوشِ تو قفسی بود
اگر من پرنده‌ای …

نیکی‌ فیروزکوهی

دیوار اعتماد فرو ریخت …

دیوار اعتماد فرو ریخت

ای داد
تند باد
توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد
دیگر به اعتماد که باید بود؟
دیوار اعتماد فرو ریخت
و کسوت بلند تمنا
بر قامت بلند تو کوتاهتر نمود
پایان آشنایی
آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک
هر سوی سیل
سنگین و سهمناک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم؟
توفان و سیل و صاعقه
اینک دریچه را
من با کدام جرات
سوی ستاره سحری باز می کنم؟
حمید مصدق

رازقی پرپر شد …

به خاک افتادی کمر عشق شکست

رازقی
 پرپر شد ،
باغ
 در چله نشست .
تو
به خاک افتادی
کمر عشق
شکست
ما
نشستیم و
 تماشا کردیم .

 ايرج جنتى عطايى

کلماتم را در جوی سحر می‌ شویم …

تو را دوست می ‌دارم تا مرز جنون

 

کلماتم را
در جوی سحر می‌ شویم
لحظه ‌هایم را
در روشنی باران‌ ها

تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌ دغدغه بی ‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی ‌پرده بگویم
که تو را
دوست می ‌دارم تا مرز جنون

محمدرضا شفیعی کدکنی