سپیدی روز چیزی کم ندارد از سیاهی شب…

افسوس پرهای نیمه جانش نیمه های راه جدا شد از بدنش

سپیدی روز چیزی کم ندارد از سیاهی شب
وقتی تو را کم دارم!
در آرامش صبحگاهان از خواب تو پا پس می کشم و
دوباره به ظلمت خویش پای می گزارم!
شدم مانند شب پره ای که خود را خواست
برساند به گرمای عظیم ماه!
افسوس پرهای نیمه جانش نیمه های راه
جدا شد از بدنش.