حالِ تهوع میگیری اگر بدانی…

نیکی‌ فیروزکوهی

حالِ تهوع میگیری …
اگر بدانی
که یک مارِ بزرگ بلعیده ام
چنبره زده گوشه دلم
نیش میزند به محرمانه‌ترین حرف‌هایِ ما
به خاطراتِ ما
دچارِ خوفِ میشوی
اگر بدانی
چیزی مثلِ یک گودالِ بزرگ مرا بلعیده است
مثلِ تاریکی‌ محض
سکوتِ مطلق
… شب … شب … شب
و من چنبره می‌‌زنم رویِ تمامِ خاطراتی که … دیگر با تو ندارم
خوش به حالِ مار
تنها موجودیست که پیچ و تابش از درد نیست
از این تلخ تر نمی‌‌شد نوشت

نیکی‌ فیروزکوهی

به مردی که دیر به خانه می‌‌آید….

نیکی‌ فیروزکوهی

به مردی که دیر به خانه می‌‌آید
در آغوشم نمی‌‌گیرد
نوازشم نمی‌‌کند
شعری نمی‌‌گوید
شعری نمی‌‌خواند
مرا نمی‌بیند
مرا نمی‌‌خواهد
به مردی که دیگر مثلِ قبل دوستم ندارد
بگوئید
با وعده‌های سالیانِ پیشِ ما چه کرده است

نیکی‌ فیروزکوهی

و عشق اگر پرنده‌ای بود…

آه‌ حتی اگر خانه هامان به هم نزدیک بود اگر دست هامان به هم می‌‌رسید اگر آغوشِ تو قفسی بود اگر من پرنده‌ای ...

و عشق اگر پرنده‌ای بود
که پرّ می‌‌کشید
به آسمانِ شهرِ تو می‌‌رسید
اگر دستت را دراز می‌‌کردی
و در آغوشت
عشق را آغاز می‌‌کردی
آه‌ حتی اگر خانه هامان به هم نزدیک بود
اگر دست هامان به هم می‌‌رسید
اگر آغوشِ تو قفسی بود
اگر من پرنده‌ای …

نیکی‌ فیروزکوهی

چه فرق می‌‌ کند چقدر فاصله ، وقتی‌ رفته باشی‌ …

هیچ کس برای هیچ کس نماند ما هم ...

همیشه گفته ام
چه فرق می‌‌ کند چقدر فاصله ، وقتی‌ رفته باشی‌ …
همیشه گفته ای
رفتن همان قدر دلشوره دارد که ماندن
همیشه گفته ام
هیچ کس برای هیچ کس نبود
همیشه گفته ای
هیچ کس برای هیچ کس نماند
ما هم …

 نیکی‌ فیروزکوهی

فاصله ی درد تا مسکن و تسکین تا حمله یِ بعدی…

عاشقانه

عاشق که باشی‌ ، قلبت همیشه بازیچه ی تزلزلِ زجر آورِ آدم‌ها در بودنشان است
حضور‌هایی‌ آنچنان زودگذر
مثلِ فاصله ی درد تا مسکن و تسکین تا حمله یِ بعدی
همیشه در حیرتم ، از آلودگی‌ِ قلب‌های مهربان , به استمرار در انعطاف

نیکی‌ فیروزکوهی