بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد….

دکتر

 ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .

بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،

و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن …

دکتر شریعتی

به بسترِ حقیرِ خانه ی ما گریخته اند؟

نیکی‌ فیروزکوهی

رودخانه ها
از خیانتِ نفس گیرِ کدام دریا
به بسترِ حقیرِ خانه ی ما گریخته اند؟
کدام دستِ بی‌ شرم
پرهیز را از دست‌های تو ربوده است
در این لحظه‌های شوم
که عشق در سینه ات
آرام آرام می‌‌میرد
روحِ کدامیک از ما برهنه می‌‌شود
کدامینِ ما
بینِ ماندن و رفتن و بخشیدن
سکوت
در هیاهوی جهنم را می‌‌گزیند

نیکی‌ فیروزکوهی

یعنی‌ خداحافظ…

نیکی‌ فیروزکوهی

دستش را می‌‌برد بالا
یعنی‌ خداحافظ
دستم را می گذارم روی سینه ام
هزار اسبِ وحشی زیرِ پیراهنم
با یک دکمه آزاد می‌‌شوند
یعنی‌ … خداحافظ

نیکی‌ فیروزکوهی

حضوری با صداقت_نیکی‌ فیروزکوهی

نیکی‌ فیروزکوهی

عبورم ده‌
حضوری با صداقت
آغوشی بی‌ هراس
دست‌هایی‌ مهربان نشانم بده
بگذار در زیستن‌های رخوتناک ما
عشق دوباره فوران کند

نیکی‌ فیروزکوهی

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

بده به دست من این بار بیستون ها را
که این چنین به تو ثابت کنم جنون ها را
بگو به دفتر تاریخ تا سیاه کند
به نام ما همه ی سطرها، ستون ها را
عبور کم کن از این کوچه ها که می ترسم
بسازی از دل مردم کلکسیون ها را
منم که گاه به ترکِ تو سخت مجبورم
تویی که دوری تو شیشه کرده خون ها را
میان جاده بدون تو خوب می فهمم
نوشته های غم انگیز کامیون ها را!