زندگی طعم غزل از استکان حافظ است…

دوستتت دارم ، نمی دانم ، چرایش را نپرس اتفاقی دل سپردم ماجرایش را نپرس

دوستتت دارم ، نمی دانم ، چرایش را نپرس
اتفاقی دل سپردم ماجرایش را نپرس

بارها باریده ام در کوچه های بی کسی
در هوای بودنت ، اما کجایش را نپرس

آسمانت را حریم صحن آغوشم بکن
چون به پرواز آمدم حال و هوایم را نپرس

زندگی طعم غزل از استکان حافظ است
فال من خوش نیست بی تو ، محتوایش را نپرس

در حکایت بازنده ترین مرد تاریخ….

کاش روزگار کمی‌ سخاوت داشت

در حکایتِ بازنده ترین مردِ تاریخ
زمان “بُعد” ندارد
تنها …… بغض …… دارد
کاش روزگار کمی‌ سخاوت داشت

نیکی‌ فیروزکوهی

حرف رفتن که می‌‌شود…

به جهنم که می‌‌روی بعد هزار نفر در دلم مؤمن می‌‌شوند دعا می‌‌کنند که حرفِ رفتن فقط کارِ چوپان‌های دروغ گوی چشمانت باشد .

حرفِ رفتن که می‌‌شود
هزار چوپانِ دروغ گو پشتِ چشمانم کمین می‌‌کنند
هزار نفر به جایِ من می‌‌گویند
به جهنم که می‌‌روی
بعد هزار نفر در دلم مؤمن می‌‌شوند
دعا می‌‌کنند
که حرفِ رفتن
فقط کارِ چوپان‌های دروغ گوی چشمانت باشد .

نیکی‌ فیروزکوهی

هنوز در چشمان تو…

نیکی‌ فیروزکوهی

 هنوز در چشمانِ تو
در جستجوی امنیتی هستم
گمشده در آغوش نابالغ مردی
که دیر رسید

نیکی‌ فیروزکوهی

دوست داشتم میگفتی‌ باید با هم صحبت کنیم…

دوست داشتم در را رو به این هوای خاکستری سرد ببندم گل کفش‌هایم را روی پادری خانه پاک کنم

دوست داشتم در را رو به این هوای خاکستری سرد ببندم
گل کفش‌هایم را روی پادری خانه پاک کنم
و وقتی‌ بر می‌گردم
تو آنجا ایستاده باشی‌ با فنجان قهوه ات
خسته از نبودن‌های من
سیگارت را پک بزنی‌
و آمدنم را زیر چشمی تماشا کنی‌
دوست داشتم میگفتی‌ باید با هم صحبت کنیم
بعد دستهایم را می‌‌گرفتی‌ ، بی‌ آنکه صحبتی‌ کنیم

نیکی‌ فیروزکوهی