می‌دانم نمی‌دانی چقدر دوستت دارم…

تا بحال چقدر دوست داشتنت مرا به کشتن داده است

می‌دانم نمی‌دانی
چقدر دوستت دارم
و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را
در دست گرفته است
می‌دانم نمی‌دانی
چقدر بی‌آنکه بدانی می‌توانم دوستت داشته باشم
بی‌آنکه نگاهت کنم
صدایت کنم
بی‌آنکه حتی زنده باشم
می‌دانم نمی‌دانی
تا بحال چقدر دوست داشتنت
مرا به کشتن داده است …
حافظ موسوی

به جستجوی کسی رفته ام…

مثل هیچ کس نیست

نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
 که
“مثل هیچ کس نیست”
نگران نباشید یا با او
باز میگردم
یا او
بازم میگرداند
تا مثل شما زندگی کنم.
محمد علی بهمنی

دلم يک اتفاق تازه مى خواهد….

مادر روسري ات را بردار تا ببينم بر شب موهايت چند زمستان برف نشسته ؛ تا من به بهار برسم ...

دلم يک اتفاق تازه مى خواهد
نه مثل عشق و دل دادن
نه در دام غم افتادن
دگر اين ها گذشت از ما..
شبيه شوق يک کودک
که کفش نو به پا دارد
و گويى کل دنيا را
در آن لحظه به زير کفشها دارد،
دلم يک شور بى اندازه مى خواهد
فقط گاهى…
دلم يک اتفاق تازه میخواهد…

گرم است…

گرم است

گرم است

بازارِ پوشاکِ زمستانی

در شهر گویی قحطِ آغوش است

آغوشِ من همیشه برایت گشوده است…

وقتیکه در اتاق، تو هستی مقابل ام سجّاده آب میکشد ابلیس،در دل ام آغوشِ من همیشه برایت گشوده است ای موج، حمله کن به سراپایِ ساحل ام علی محمدی

وقتیکه در اتاق، تو هستی مقابل ام
سجّاده آب میکشد ابلیس،در دل ام
آغوشِ من همیشه برایت گشوده است
ای موج، حمله کن به سراپایِ ساحل ام
علی محمدی