گاهی‌ شبیهِ زنی‌ با گیسوانِ سیاه آشفته….

نیکی‌ فیروزکوهی

دلتنگی‌، گاهی‌ شبیه مردی چهار شانه‌، روی سینه‌ام می‌‌ایستد و دست‌هایش را دور گردنم حلقه می‌‌کند

تا بی‌ هیچ حسرتی نامِ مرا از دامنِ تاریخِ غم انگیزِ یک زندگی‌ بی‌ عشق پاک کند.
گاهی‌ شبیهِ زنی‌ با گیسوانِ سیاه آشفته، در برابر چشمانِ ناباور خودم، پنجه‌اش را در حلقم فرو می‌‌کند

تا ریشه کن کند ته مانده ی آخرین فریادی را که به تارهای صوتی خسته‌ام تنیده آند
دلتنگی‌ گاهی‌ شبیه یک شکارچی، کمین کرده در حجمِ پر اغفالِ پر هیاهوی آدم ها،

پیشانی‌ام را نشانه‌ می‌‌گیرد، قلبم را فتح می‌‌کند تا بعد سرش را کنارِ باغچه بگذارد و زیر لب بخواند بسم … . .

آه ‌ای عشقِ دیوانه!
با روحِ پریشانی که به این جدایی بی‌ انتها خو نمی‌‌گیرد، چه میکنی‌؟ . .

نیکی‌ فیروزکوهی

من گمان می‌کردم…

حمید مصدق

من گمان می‌کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چار‌فصلش همـه آراسـتگی‌ست
من چـه می‌دانستــــم
دل هر کس دل نیست …

حمید مصدق

گوش به نواي درون خود بسپاريد_الهی قمشه ای

الهی قمشه ای

شما رهبر ارکستر سمفونیک افكار و احساسات خويشيد.

نبايد گامهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران هماهنگ كنيد.

گوش به نواي درون خود بسپاريد.

نواهايي كه از درونتان بر ميخيزد را هدايت كنيد.

الهی قمشه ای

بر من رحم نکن_نیکی‌ فیروزکوهی

نیکی‌ فیروزکوهی

بر من رحم نکن

بر من زخم بزن

هرگز نباید درد ، جایش را به درماندگی دهد

نیکی‌ فیروزکوهی

فقط چندی تو مهماﻧﻲ_ مولانا

مولانا

در این عمری که میداﻧﻲ
فقط چندی تو مهماﻧﻲ!
به جان و دل تو عاشق باش ،
رفیقان را ، مراقب باش ،
مراقب باش ﺗﻮ به آﻧﻲ،
دل موری نرنجاﻧﻲ ،
که در آخر تو میمانـﻲ و
مشتی خاک که از آﻧﻲ .
دلا یاران سه قسمند گر بدانی.
زبانی اند و نانی اند و جانی.
به نانی نان بده از در برانش.
محبت کن به یاران زبانی.
ولیکن یار جانی را نگه دار.
به پایش جان بده تا میتوانی.

 مولانا