به جانت کز میان جان ز جانت دوستت دارم…

مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم

به جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارم
به حق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هر سویی به یاران پراکنده
که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم

منم بهر تو غمخوارترین

و خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

دیدی آن را
که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت:
منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین!

 مشیری

همه اسمند و تو جسمی….

همه اسمند و تو جسمی

همه اسمند و تو جسمی،
همه جسمند و تو جانی …
سعدى

تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن….

ملك الشعرا بهار

تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن
در جهان گریاندن آسان است ، اشکی پاک کن
ملك الشعرا بهار

ابریشم سیاه دو چشمت یاد آور شبی زمستانی است….

ابریشم سیاه دو چشمت یاد آور شبی زمستانی است

ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
من بی ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است
آن خانه ای
که در آن خواب می روم
و می میرم.
خسرو گلسرخی