اتفاق ساده ای می افتاد

اتفاق ساده ای می افتاد

دلم می خواست
شبی که می رفتی
اتفاق ساده ای می افتاد

راه را گم می کردی
فاخته ای کوکو می کرد
و کلیدی زنگار گرفته
از آشیانه ی خالی درناها
به زمین می افتاد

باران می گرفت
بیدار می شدم
بیدارت می کردم
و ادامه ی این خواب را تو تعریف می کردی

واهه آرمن