این دیده نیست قابل دیدار روی تو …

این دیده نیست قابل دیدار روی تو

این دیده نیست قابل دیدار روی تو         چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
تو در میان جمعی و من در تفکّرم          کاندر کجا روم و پیدا کنم تو را

نیمه شعبان مبارک

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم…

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم
عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم
چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا
چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم
نیمه شعبان مبارک

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند…

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند :
یافتن شب های بلند زمستان با کلاف آرامش …
شستن و رفو کردن پیراهن روز …
پختن مربای زردآلوی دوران کودکی من …
بستن در به روی تاریکی شب …
و آکندن بالش ام از رویاهای زیبا …
دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند
تنها کاری که دستان مادرم به یاد دارند :
نوازش است مثل گذشته …
لرزان
چهره ام را نوازش می دهد
و حلقه های کبود زیر چشمانم را می زدایند
دیگر بار او مادرم می شود
و من کودکش
دستان مادرم نوازش را از یاد نمی برند …

 بلاگا دیمیتروا

اسم تو نور امـید است

ولادت

مژده اى دل كه مسيحانفسى ميايد

مژده اى دل كه مسيحانفسى ميايد