جوان پیر مردی را دید که در گوشه‌ای غذا میخورد….

چشم به مال و ناموس کسی ندارم و

در ماه رمضان یک جوان پیر مردی را دید که در گوشه‌ای غذا میخورد…!!!
به او گفت ای پیر مرد مگر روزه نیستی ؟
پیرمرد گفت :چرا روزه هستم!
فقط آب و غذا میخورم…
جوان خندید و گفت:واقعا ؟!…
پیرمرد گفت: بله…!!!
دروغ نمیگویم …
به کسی بد نگاه نمیکنم …
کسی را مسخره نمیکنم …
به کسی با دشنام سخن نمیگویم…
کسی را آزرده نمیکنم…
چشم به مال و ناموس کسی ندارم و …
بعد پیرمرد به جوان گفت:
آیا شما هم روزه هستید ؟
جوان درحالی که سرش را پایین نگه‌داشته بود به آرامی گفت: نخیر ما فقط غذا نمیخوریم.

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا…

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا

مستعد سفـــر شهر خدا کرد مرا

از گلستان کرم طرفه نسیـمی بوزید

 که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا

به عاصیان وعده ی رحمت رسید…

به عاصیان وعده ی رحمت رسید

به عاصیان وعده ی رحمت رسید

ماهی سرشار از برکت و رحمت و عبادت های پذیرفته شده

برایتان آرزومندم …