انتظار ، انزوای جهان ست

انتظار ، انزوای جهان ست

انتظار ، انزوای جهان ست
کنجی هم قواره ی شانه های زار پدر
که وقتی به خانه می آمد
ما ، مشق گرسنگی مان را کابوس می دیدیم

هانی فرهمند

پدرم نقاش عجیبی بود…

ایمان بیاورید به خدایی که به پیچک فرمود: نرده را زیبا کن! - سهراب سپهری

پدرم نقاش عجیبی بود…
رنج هایی می کشید که هیچ کجا ندیده ام،
خواستید سری به آثارش بزنید،
به مادرم خیره شوید او تمام رنج هایش را به جان خریده !!!

صد بار گفته بودی سارا پدر ندارد ….

دختر کوچولو

صد بار گفته بودی: “سارا پدر ندارد
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد”
سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد
هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد
بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد
” بابای مــُرده”را او “بابای مَــرده” خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد
بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد

زهرا توقع همدانی

پدرم کارگر بود_سابیر هاکا

سابیر هاکا

پدرم کارگر بود

مرد با ایمانی

که هر بار نماز می خواند

خدا

از دست هایش خجالت می کشید!

 

سابیر هاکا

چقدر جای سوره ای به نام پدر خالیست…

چقدر جای سوره ای به نام پدر خالیست...

چقدر جای سوره ای به نام پدر خالیست…
که این گونه آغاز شود :
قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میداد
و قسم بر چشمان همیشه نگرانت…
قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند
و قسم بر غربتت، وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست…

شهره توکلی