ترا من چشم در راهم شباهنگام

نیما یوشیج

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ ” تلاجن” سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

نیما یوشیج

فکر را پر بدهید _ نیما یوشیج

فکر را پر بدهید

“فکر را پر بدهید”

و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر
“فکر باید بپرد”
برسد تا سر کوه تردید
و ببیند که میان افق باورها
کفر و ایمان چه به هم نزدیکند ….

“فکر اگر پربکشد”

جای این توپ و تفنگ و این جنگ،
سینه ها دشت محبت گردد،
دستها مزرع گلهای قشنگ….

“فکر اگر پر بکشد”

هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست،
همه پاکیم و رها ..

فریاد می زنم_نیما یوشیج

نیما یوشیج

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم

نیما یوشیج

اشعار _نیما یوشیج

نیما

چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو 
مشتی کاه میماند
برای بادها …

نیما یوشیج