پرده آسمان را تا زمین بِکش…

پرده ِآسمان را تازمین بِکِش

دست بیَنداز

پرده ِآسمان را
تازمین بِکِش

باپَنجِه ستاره های ِ رنگی
به روی پرده بِکِش

چشمانم ازدیدن ِ سیاهی خسته است

روزَنی به دل ِتاریخ ِاین لحظه ازکهکشان بِکِش

مهستی چلبی 

صدای شلیک توپ نزدیک است…

ماهی تنها

صدای ِشلیک  توپ
نزدیک است

تاریخ ِ اسارت ِ ماهی

عوض نمیشود

مهستی چلبی

بر سینه ی زخمی بیابان…

بر سینه ی زخمی بیابان

بَر سینِه ی زَخمی ِ بیابان

پایان ِ عَطَش فقط سَراب است

اِی اَبر سیَه بِبار بَر من

این شهر هنوز دُچار داغ است

 

لحظه ی زخم پائیزی تلخ…

لحظه ی زخم پائیزی تلخ

ازمیان هوهوی باد
جیغ شاخساربرهنه می آید
برگ ازتن درختان رفت
ذهن شاعرمیان بی برگی است
ماه دست درازی کرد
ازسرش ستاره هاراچید
رفت درپس نقاب ابر
همه شب بی ستاره گریست
بادبربغض پنجره کوبید
مثل چشم انتظاربی امید
شیشه خواب شکست وویران شد
چون لگدمال چکمه ای خونی است
برف هم نبود؛ شعرآدم شد
لحظه ی زخم پائیزی تلخ
درپک شعرکام سنگین گم شد
نخ سیگاررابه دستش بست
یادش ٱمدفردای بی خورشید
شعرهاخیس باران شد
بادتمام برگ هاراریخت
شعرپائیزگاهی هم
مثل همیشه شیرین نیست…

مهستی چلبی

شب با شبانه شاملو زیباست…

مهستی چلبی

شب باِشبانه ِ شاملوزیباست

کاش کوچه ِ مشیری
باتو
مهتابی داشت