تمامی روزها یک روزند…

تمامی روزها یک روزند

تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی‌پایان…
 شمس لنگرودی

بی آنکه بوی تو را بشنوم….

بی آنکه بوی تو را بشنوم

بی آنکه بوی تو را بشنوم
ریشه های سیاهم
در تاریکی بیدار می شوند
فریاد می زنند : بهار ، بهار
شاخه های درختم من
به آمدنت معتادم
 شمس لنگرودی

خلاصه بهاری دیگر…

خلاصه بهاری دیگر

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می رسد
و آنچه زیبا نیست
زندگی نیست
روزگار است.
شمس لنگرودی

این همه از تاریکی بد نگویید…

شما که فروش چراغتان

این همه از تاریکی بد نگویید
شما که فروش چراغتان
به لطف همین تاریکی ست …

 شمس لنگرودی

من عاشقت شدم …

شمس لنگرودی

اشتباه نکن
نه زيبايی تو .. نه محبوبيت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام
که روح زخمی مرا بوسيدی
من عاشقت شدم …

شمس لنگرودی