چه عاشقانه ی بلندی ساختم …

خدایا چقدراینروزها شناختن آدمهایت سخت شده چه احساس بدیست ٬این روزها سادگی

چه عاشقانه ی بلندی ساختم …
ازیک سوتفاهم کوتاه!!!!
همه چیز خنده داربود …
اصرارمن!!؛؛
انکار تو!!؛
‌ بودن من!!!؛
رفتن تو!!!!
و آه…‌ازاین همه دلنوشته :
خنده داراست….
اما نمیدانم چرا ازاین همه خنده گریه ام میگیرد

خدایا چقدراینروزها شناختن آدمهایت سخت شده
چه احساس بدیست ٬این روزها سادگی

فرزندِ کدامین فصل باشم

که پاییز را به یادت نیاورم

با غروب‌های غمگینی که دارم
با آسمانِ نیمه ابری چشمانم
با ایمانِ معصومانه‌ام به حفظِ هر چه خاطره
با شوقی که بدونِ تو ، از روزگارم پرّ می‌‌کشد
بگو
فرزندِ کدامین فصل باشم
که پاییز را به یادت نیاورم
و رنجِ مبهمِ برگ ریزان را ؟؟؟
.
نیکی‌ فیروزکوهی

سر بگذار بر دردِ بازوانِ من…

نیکی‌ فیروزکوهی

سر بگذار بر دردِ بازوانِ من
دستِ نگاهم را بگیر
مرا دچارِ حادثه‌ای کن که با عشق نسبت دارد
من … عجیب از روزگار رنجیده ام

نیکی‌ فیروزکوهی

می میری وقتی‌ دلخوشی نداشته باشی‌

خوابِ دیازپام زده ات

من … جوان مرده‌ام
خیلی‌ جوان
می میری وقتی‌ دلخوشی نداشته باشی‌
آرزو نداشته باشی‌
وقتی‌ یک روز از خوابِ دیازپام زده ات بلند میشوی و دنیا را تار می‌‌بینی‌
وقتی‌ رویا‌ها چهار خانه می شوند…
انگار زندگی‌ را از پشتِ پنجره می‌‌بینی‌
می میری وقتی‌ نیکوتین می‌‌شود صبحانه و ناهار و شامت
برایت ویتامین تجویز می کنند و آرام بخش
به جایِ آفتاب
به جایِ آبیِ آسمان
به جایِ کمی‌ آغوش باز
به جایِ صحبت از پرنده
تازگیها کشف کرده ام مثل من زیاد هستند
آنهایی که از روشنی جایی‌ که نشسته اند ظلمات را می‌بینند
تو می‌‌فهمی
ما دیوانه نیستیم
ما فقط جوان مرده ایم

نیکی‌ فیروزکوهی

اینجا هر سال نود هزار روز طول می کشد!

منِ ساده چون سربازی

از خودت ،
تبعیدم کرده ای به اورانوس
سرمایش به کنار
اینجا هر سال نود هزار روز طول می کشد!
بلندی روزهای بی حضور را هم …
چشم ! … ، تاب می آورم !!!
اما منِ ساده چون سربازی
“عقب گرد” می کنم به روزهائی که طراوت نیلوفریشان سراب نبود…
“خبردار” ایستاده ام تا در یکی از همین “صبحگاه” ها “افسر میدان” خبر تشریف فرمائیت را جار بزند !