پایِ دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد….

خاطرِ خاطرخواهیتان را در هم بریزد

پایِ دلدادگی که می رسد
باید بگویی
هرچه بادا باد
و پایِ تمامِ خواستنت بایستی
باید گوش و چمشت را ببندی
و تنها “او “دیدنی شود ..
باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بایستی
که هیچ‌کس نفهمد
پشتِ این همه یک دندگی
یک دختر است با تمام ظرافت هایِ زنانه اش ..
باید آنقدر عاشقانه چشم بدوزی
که هیچ‌کس نفهمد
پشتِ این نگاهِ مهربان یک مرد است
با تمام سر سختی هایش
وقتی”ما” می شوید
کوه شوید
پشتِ هم
پا به پایِ هم ..
و نگذارید هر بی سر و پایی
خاطرِ خاطرخواهیتان را
در هم بریزد

انگار تویی در من بود…

انگار تویی در من بود

به خودم آمدم
انگار تویی در من بود

این کمی بیـــشتـــر از
دل به کسی بستن بود …

 

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ…

ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺎﻡ ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎﻩ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﺯ ﺑﻠﻨﺪﺍﯾﺶ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ
ﭘﻠﻨﮓ ﻣﻦ – ﺩﻝ ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ – ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﺩ
ﮐﻪ ﻋﺸﻖ – ﻣﺎﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻦ – ﻭﺭﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩ

‏حسین منزوی

ﺗﻮ ﻓﺎﺭﻏﯽ ﻭ ﻋﺸﻘﺖ…

ﺗﻮ ﻓﺎﺭﻏﯽ ﻭ ﻋﺸﻘﺖ

ﺗﻮ ﻓﺎﺭﻏﯽ ﻭ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ
ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺪ
ﺗﺎ ﺧﺮﻣﻨﺖ ﻧﺴﻮﺯﺩ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻣﺎ
ﻧﺪﺍﻧﯽ

‏سعدی

چه بر سر من آمده ديگر از دوريت نمى ترسم…

راستى تو بگو چه بر سر من آمده

چه بر سر من آمده
ديگر از دوريت نمى ترسم
از اينکه نيستى
و از ترس نبودنت نمى هراسم و نمى ميرم!
چه بر سرم آمده
که به وقت خدا حافظى
اينچنين بى باک
از تو رُوى بر ميگردانم
و از ترس دلتنگى و دورى
بارها و بارها سر بر نمى گردانم!
راستى تو بگو
چه بر سر من آمده…!
تريستان تزارن