من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم….

من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم

من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم
به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را
فریدون مشیری

منم بهر تو غمخوارترین

و خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

دیدی آن را
که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت:
منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین!

 مشیری

من روز خویش را با آفتاب روی تو …

گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم

من
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم!

من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم!

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم ..!

فریدون_مشیری

دل من دير زمانی است كه می پندارد …

فریدون مشیری

دل من دير زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد

فریدون مشیری

گرمی دل‌های به‌هم پیوسته است ….

گرمی دل‌های به‌هم پیوسته است

زندگی
گرمی دل‌های به‌هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد
همه درها بسته است!

فریدون مشیری