پنهانی ترین رازِ پاییز است…

فصلی در راه است با اشک هایی که

فصلی در راه است

با اشک هایی که

هنوز بر گونه ی خیابان نیفتاده
خشک می شوند

و عشق

پنهانی ترین راز پاییز است،،،

 

منم بهر تو غمخوارترین

و خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

دیدی آن را
که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت:
منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین!

 مشیری

کیستی که من اینگونه به‌اعتماد…

کیستی که من اینگونه به جد در دیارِ رؤیاهای خویش با تو درنگ می‌کنم

کیستی که من
اینگونه
به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟

کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟
احمد شاملو

حباب‌ها را دوست دارم با تو…

شنبه را دوست دارم

حباب‌ها را دوست دارم
با تو
با خودشان
با دنیای رنگی‌ آدم ها
با آدم‌های رنگ به رنگ
صادقند …
میتوانی‌ آن طرفشان را ببینی‌
حتی دلشان هم برای تو می‌‌ترکد وقتی‌ که غصه داری
حباب‌ها را دوست داشته باشیم
صادقند و دل نازک
نیکی فیروزکوهی

من روز خویش را با آفتاب روی تو …

گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم

من
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم!

من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم!

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم ..!

فریدون_مشیری